پارت صد و هفتاد و ششم :

بردیا روی بام ایستاده بود‌.
نسیم به آرامی می‌وزید و موهایِ ریخته شده بر پیشانی‌اش را تکان می‌داد.
نگاهش را به افق‌های دور دست دوخته بود.
به برج‌های آسمان خراشی که هر کدام داستانی برای خودشان داشتند‌.
بی‌خبراز آنکه، دنیا برای خودش هم داستانِ غافلگیر کننده‌ای داشت‌.
گردنش را خم کرد و به پاکت سیگاری که روی حفاظ بود، نگریست.
خواست دستش را سوی آن دراز کند و نخِ دیگری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

رمان بازگشت گلوله شخصیت کیوان کیوان
تصویر شخصیت ثامر ولی زاده در رمان بازگشت گلوله ثامر ولی زاده
تصویر شخصیت های رز و برسام در رمان بازگشت گلوله برسام و رز
تصویر شخصیت خاج در رمان بازگشت گلوله خاج
تصویر شخصیت بردیا و برسام در رمان بازگشت گلوله بردیا و برسام
تصویر شخصیت بردیا در رمان بازگشت گلوله بردیا
تصویر شخصیت برسام در رمان بازگشت گلوله برسام
تصویر شخصیت رز در رمان بازگشت گلوله رز
تصویر شخصیت دلارا در رمان بازگشت گلوله دلارا
تصویر شخصیت کاور دیگری از رمان در رمان بازگشت گلوله کاور دیگری از رمان
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    0

    این بردیا اصلا اون بردیایی که با امیرسام بود نیست

    ۳ هفته پیش
  • زهرا 🩷

    0

    پسرمم😭بردیام😢چقد ضعیف و شکسته شدی😭 چقدر با اون بردیای قوی و شیطون فرق داری😭

    ۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بردیا خیلی اذیت شد😭💔

    ۲ ماه پیش
  • آمینا

    2

    مرسی نیلوفر عزیز که برامون دوتا پارت گذاشتی.ونذاشتی تو خماری بمونیم

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی💛💛

    ۳ ماه پیش
  • م

    4

    وای،طفلک بردیا چی کشیده که راحت قبول کرد توهم زده،از بس اون مدت کابوس و توهم دیده 😭

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اره بچه😭😭💛💛 خیلی اذیت شد این مدت😭💛

    ۳ ماه پیش
  • م

    3

    چه پارت غم انگیزی بود،درست مثل قصه زندگی هرکدومشون،بردیا،برسام،رز،دلارا و ثامر 😔🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲💛💛

    ۳ ماه پیش
  • نفس

    3

    خیلی عالی نوشتی 🥹🥹 پارت احساسی بود و انگار که خودم اونجا بودم

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزدلم💛

    ۳ ماه پیش
  • مهلا

    1

    عالی بود 💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خداروشکر💛

    ۳ ماه پیش
  • Mahdyeh

    1

    واقعا عالی بود ممنون بیچار هاخیلی اذیت شدن خیلی داغون شدن همشون ایشالا مشکلاتشون زودی تموم شه 🥺🥺💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزدلم💛

    ۳ ماه پیش
  • Moon

    1

    خب دیگه گریه هاتونو جمع کنیددددد وقت انتقامه

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    1

    ممنون عالی بود چرا برسام رو بغل نکرد آخه 😔😔💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نتونستن🥲💛

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    2

    رز کجاست پس بیاد پدر شوهرشو ببینه و همه رو برای روبوسی مجبور کنه 😂😂🩵🩵

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عالی بود😂😂💛💛 این کار فقط از رز برمیاد

    ۳ ماه پیش
  • همراز

    0

    عالی خسته نباشی

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛

    ۳ ماه پیش
  • Nana

    1

    پارت فوق جذابی بود. وقتی خاج متوجه نبود ثامر بشه چی میشه؟؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون عزیزم💛 باید ببینیم چی قراره پیش بیاد💛

    ۳ ماه پیش
  • ملینا

    0

    وای خیلی قابل وصف نیست نمیدونم چی بگم وقت انتقامه🥲🥲🥲🥲🥲🥲

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    💛💛

    ۳ ماه پیش
  • سایه

    1

    وایی خدا طفلکی بردیا🥹🥺

    ۴ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥺🥺💛

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️